تبليغاتX
کدهاي خفن جاوا اسکريپت

وبلاگ شخصی آشنا با تنهايي تو

وبلاگ شخصی آشنا با تنهايي تو

وقتی تو رو دارم ...

 

تازگيا دلتنگ نگاه غريب و معصومانه ای از يک عشق پاک بودم

دلتنگ نگاهی که به من ثابت کنه عاشقمه و عشقش عشقی پاک و خداييه

اما هنوز که هنوز صدای پای غريبه ها رو روی دل غريبم حس می کنم .

کاش از ميان تمام اين غريبه ها ، دستان غريبه آشنا رو بگيرم  و تا آخر .................

غرلک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:2  توسط سمانه  | 


اميد

به خاطر تمام نگاهها از دنيا خسته شدم

نمی دانم ، فردا ارزش زنده ماندن را دارم .

نمی دانم می توانم لياقت آن راداشته باشم که خدا فرصت زندگی را به منم بدهد.

نمی دانم ...

اما از او می خواهم لياقت زنده بودن و زندگی کردن را به من بدهد . لياقت آنکه باشم و خوب زندگی کنم تا بعد حسرت جوانی را نخورم .

لحظه هایم خوب و بد گذشت . و ديگر برنمی گردد .

اما اميــــــــــــد دارم به لحظه هايي که آينده می آيد .

می توانم با داشتن زندگی خوب درحال ، آينده ای خوب داشته باشم .

الهی مرا و تمام دوستان عزيزم در ياری کن .

آمين

غزلک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:34  توسط سمانه  | 

لحظه ی قشنگ زندگی

رسيدن به آرزوهای محال است

آرزوهايي که برای داشتنش لحظه شماری می کردی

نمی دانم چقدر برای رسيدن به آرزوهايت دعا میکنی .

چقدر برايت مهم بوده که ميان نفسهايت آنها را به ياد می آوردی .

آرزوهايت را يادداشت کن .

تو از خاطرت می رود . اما خدا آنها را فراموش نمی کند .

به ياد آور روزهای قشنگی که خدا به تو بشارت داده .

بدان آنچه امروز داری آرزوی ديروزت بوده .

باور کن

آرزوها هميشه با تو هستند و روزی برآورده خواهند شد ...

کمی صبر کن         

دوستدار شما

غزلک

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:34  توسط سمانه  | 

طناب

 

امروز با يک داستان خيلی خيلی قشنگ و مختصر به ديدارتون اومدم ...

تا آخرش بخون ... مطمئن باش حضور خدا رو کنار خودت حس می کنی .

 

طناب

داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود . او پس سال ها آماده سازي , ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار اين کار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکي مي رفت ولي قهرمان ما به جاي آنکه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اينکه هوا کاملا تاريک شد به جز تاريکي هيچ چيز ديده نمي شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

کوهنورد همان طور که داشت بالا مي رفت در حالي که چيزي به فتح قله نمانده بود ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس, تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد مي آورد. داشت فکر مي کرد چقدر به مرگ نزديک شده است که ناگهان احساس کرد طنابي به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگين و ساکت چاره اي نداشت جز اين که فرياد بزند:

- خدايا کمکم کن .

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد:

-  از من چه مي خواهي ؟

- نجاتم بده

- واقعا فکر مي کني مي توانم نجاتت دهم

- البته تو تنها کسي هستي که مي تواني مرا نجات دهي .

-  پس آن طناب دور کمرت را ببر

براي يک لحظه سکوت عميقي  همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.

روز بعد گروه نجات آمدند و جسد منجمده شده يک کوهنورد را پيدا کردند که طنابي به دور کمرش حلقه شده بود در حالي که تنها يک متر با زمين فاصله داشت !!

و شما؟

شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده اي ؟

 آيا تا بحال شده طناب را رها کرده باشيد؟

 

هيچ گاه به پيام هايي که از جانب خدا براي شما فرستاده مي شود شک نکنيد .

هيچ گاه نگوييد که خداوند فراموشتان کرده يا رهايتان کرده است هيچ گاه تصور نکنيد که او از شما مراقبت نمي کند و به ياد داشته خدا همواره مراقب شماست.

 

چه طور بود ... می دونم تو هم مثل من تنت لرزيد . اگه تا الان به ندای پروردگارت گوش ندادی . سعی کن برای رسيدن به خوشبختی اونو فراموش نکنی .

 

دوستدار شما

غزلک

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 17:57  توسط سمانه  | 

قلب

قلبم را برای داشتن تو پاک نگه می دارم شايد در کوچه پس کوچه های قلبم مرا حس کنی .

او را از دست دادم به خاطر خدا .

او عقيده داشت تا لحظه ی رسيدن بتواند مرا حس کند . اما هيج وقت نخواستم پا روی اعتقاداتم بگذارم .

شنيده بودم اگر به خاطر خدا هوس را زير پايت له کنی در اوج تنهايي و انتظار خدا بالاتر از آن نصيبت می کند . اعتقاد دارم چون ديده بودم .

حال من برای رسيدن به پاکی وجودم به خدا قول دادم او را فراموش کنم و همچنان منتظر عشقی هستم که به من وعده داده بود . ..............

به نظر شما کارم درسته ؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط سمانه  | 

دیار

غزل

غزلهایم را به تو می سپارم تا راهی سفرت کنی

تا بدرقه راهت باشد .

من از دیار غربت آمده ام تا با غریبان همسفر شوم .

میان کوچه پس کوچه های شهر احساس وفا را گم کرده ام .

آمده ام تا با کوله باری از محبت و عشق برگردم .

می دانم از این شهر دست خالی برنمی گردم . چون هنوز سرچشمه های محبت جاریست. اما کسی به دنبالش نبوده.

آمده ام تا با غربت تو همسفر شوم . دستانت را به من بده . ما پر از احساسیم . دریا شدن از آن ماست . بیا دریا شویم.

                            بیا دریا شویم . دریا شدن حق ماست.

 


هدف

برای رسیدن به آرزوهایم به هدفم فکر می کنم . هدفی که ذهنم را دائم مشغول می کند.

رسیدن به آنها آسان است اگر به آنها فکر کنی .

برای داشتن آینده ای زیبا ، فکرت ، آرزویت را به کار ببند . مطمئن باش به آنها خواهی رسید.

غزلک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 9:58  توسط سمانه  | 

همیشه آنهایی که دوستمان دارند تنهایمان می گذارند

هیچ وقت نخواستم به این باور برسم که تنهایی از آنه عاشقان است .

هیچ وقت ...

اما گذشت زمان به من ، به تو همه چیز را ثابت کرد .

تو تنهایم گذاشتی ، من تنهایت گذاشتم . ...

من و تو باید به این باور رسیده باشیم که نگاه زلالمان برای کسی قابل باور نیست .

می گوید : به خاطر خودت از تو می گذرم !؟ ....

چرا ... !

اما نمیخواهم در این دنیای بی کسی ، آغوش بی کسی هایم را همخانه دلی کنم که ارزش ندارد .

بیا به هم قول بدهیم زود عاشق نشویم ، عشق بهانه است . تنهایی پر و بال پرواز را از ما گرفته .

می خواهیم همخانه داشته باشیم . یک همخانه ی همیشگی . نه یک مسافر .

من و تو از دنیا چه می خواستیم ، جز ....

می دانم تنهایی از آن عاشقان است ...

غم چرا ؟ غصه چرا ؟

اگر دوستتم داشت  ...               تنهایم نمی گذاشت

                                                                 تنهایم نمی گذاشت  

                                                                                        چون لایقــــم نبود

غزلک

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 9:11  توسط سمانه  | 

آسمان

فکر نکن آسمان حرفای ما رو نمی فهمه . فکر نکن تو سکوت شب کسی اشکای ما رو نمی بينه و براش دعا نمیکنه .

فکر نکن وقتی غم دنيا توی دلت خونه کرده ، کسی برای شاد کردن دلت تلاش نمی کنه .

وقتی آسمون زار زار گريه می کنه ،

وقتی ستاره ها توی سکوت شب سوسو می زنن ،

وقتی یه دفعه توی دلت سکوت آرامش بخشی می شينه ،

مطمئن باش توی اون سکوت مبهم ، دل من برای ديدن تو می تپه .

مطمئن باش توی گریه های نازنینت ، غصه من نشسته.

مطمئن باش دستای من برای تو رو به آسموناست و از خدا دیدن تو رو آرزو می کنه .

کسی بدون یار نمی مونه

اگه احساس کنی ، دل هیچ کس واسه ی تو نمی تپه ، مطمئن باش توی یه گوشه از دنیا یه دل هست که برای دیدنت ، برای رسیدنت تند تند می زنه و اون دل عشقه توست ...

منتظرش باش ... اونو خدا واسه تو نگهداشته ...

صبر کن ...

غزلک

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 8:43  توسط سمانه  | 

آرزو

آرزوها هميشه برای ما محاله . بعضی ها به باور می رسه اما بعضی ها فراموش می شه .

مثلاً ما جوونا آرزوی محالی که داريم رسيدن به عشقیه که تو خیالمون تصور می کنیم . اما خیلی ها می گن به کسی که دوست داری نمی رسی یا حتی به کسی که آرزوی داشتنشو داری . با شخصيتی که توی ذهنت از همه ظواهر از خدا میخوای ...

منم آرزو دارم به اون کسی که توی خيالم يه قهرمان و يه شخصیت ايده آل ساختم برسم .

پس بیا برای داشتن اين آرزوی محال هر شب قبل از خواب بهش فکر کنیم .

خدایا من آرزو دارم که عشقی رو نصيبم کنی با اين خصوصیات ...

آرزو بر جوانان عيب نیست ، مگه نه

امتحانش ضرری نداره ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:38  توسط سمانه  | 

سلام

دلمو مهمون دلايي می کنم که هميشه تنگه و برای وسعت دلاشون یه آشنا می خوان ، آشنایی که بتونه تو قلبشون آشیون کنه ، آشنایی که حرفشونو بفهمه و برای زخم دلاشون مرحمی باشه.

 

فکر نکن من درد تو رو نمی فهمم .

فکر نکن چشای من رنگ بارونو ندیده .

فکر نکن مثل تو تیشه ی غریبه رو روی قلبم ندارم .

نه فکر نکن ..

منم مثل توام . مثل تو

اما نمی خوام تو هم مثل من تنها باشی . چون خودم تنها بودم . تنهایی رو دوست ندارم .

دوست دارم تو هم با من به امیدهای بزرگی فکر کنی که تو رو به اونچه که فکر می کنی محاله برسونه . می گی نه ...! پا به پای من بیا ...

مطمئن باش تو رو به باور می رسونم . به اینکه دلت دیگه غم نبینه ...

همیشه داشتن یه آشنا برای دل تنهات لازمه .

آیا منو آشنای دل خودت می دونی ... ؟!

آیا یه رفیق همراه نمی خوای ...

رفیقی که تنها تو شادیات نباشه ، بتونه توی غمهاتم یه همراه باشه ...

رفیقی که تو نمی شناسیش ؟! اما اون با تک تک دلاتون آشناست ...

اگه تو بخوای ... !

 

غزلک

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:5  توسط سمانه  |